مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )

مقدمه 29

خاطرات و خطرات ( فارسى )

رضا قليخان از طرف فريدون ميرزا با تحف بتهران مىآيد ، حاجى ميرزا آقاسى از مراجعت مانع مىشود . محمد شاه عباس ميرزا ( ملك آراء ) را كه فوق العاده طرف محبت شاه بوده است به دو ميسپارد و از آنجا به لله‌باشى شهرت مىكند . در موقعى كه ناصر الدين شاه به طهران مىآمده رضا قليخان عباس ميرزا را تا يك‌منزلى باستقبال ميبرد برميگردد و از كار كناره ميجويد . چندى به فترت ميگذرد و كار به عسرت ميكشد پدرم به شكرانهء نعماى الهى هميشه ميفرمودند در گردش نوروز در مهتابىاى كه بود در آفتاب ايستاده بودم و فكر ميكردم از كجا چند ريالى بدست بياورم و عيد را برگزار كنم ، درب را ميزنند و گماشته‌اى از طرف امير كبير بوده ، معلوم مىشود رضا قلى خان احضار شده است ، مرا جلو فرستادند ببينم مطلب چيست ، خودشان جبهء سرخ را كه در آن‌وقت مرسوم بوده است دربر نموده از عقب آمدند ، صحبت از فرستادن ايلچى به خوارزم مىرفته ، در ملاقات امير گفته بود ميخواهم سفيرى به خوارزم بفرستم : « فرستاد بايد فرستاده‌اى » باقيش را ميدانى ، برويد دستور العمل بشما ميرسد ( 1267 ) دستور عمل بطوريكه در متن كتاب نوشته‌ام رسيد . رضا قلى خان از مريم خانم سه پسر داشت عباسقلى خان كه هفت ساله درگذشت عليقلى خان و جعفر قلى خان ( مخبر الدوله و نير الملك ) و يك دختر كوچك جان خانم كه زن ميرزا داود پسر وقايع‌نگار شد و در جوانى فوت كرد . از حبشيه هم دو دختر داشت آسيه كه زن پسر محمد مهدى خان موسوم به هادى خان مىشود و سه پسر مىآورد باقر خان ، محمد تقى خان و اكبر خان ( از استعداد اكبر خان بسيار شنيده‌ام لكن او را نديدم ) و يك دختر گلين خانم كه او را با خوى حسينقلى خان دادند . دختر ديگر سكينه را محمد قاسم خان همشيره‌زادهء محمد مهدى خان گرفت از او پسرى و دخترى شد على خان ( بعدها ناظم العلوم ) و شهر و خانم كه در حبالهء نكاح محمد حسين خان اصفهانى ( شريف ) در آمد كه همان اديب الدوله ناظم مدرسهء دار الفنون باشد . در سنهء 1279 رضا قلى خان مأمور خدمت مظفر الدين ميرزا شده به تبريز ميرود در مراجعت انزوا اختيار نموده مشغول تأليفات ميشوند . در 10 ربيع الثانى 1288 داعيهء حق را لبيك اجابت ميگويد نزديك منزل از طرف شمال كه صحرا بود پدرم زمينى خريد و رضا قلى خان را در آنجا به خاك سپردند و تكيه بر سر قبر او بنا كردند كه اينك كنار خيابان اسلامبول واقع است . قطعه‌اى در فوت خودشان بنظم آورده‌اند كه در متن ياد كرده‌ام . انتساب رضا قلى خان با حاجى ميرزا آقاسى و ايلخانى عمهء رضا قلى خان از نجباى دار المرز زن بابا خان ( فتحعلى شاه ) بوده است موسوم به حاجيه استاد ، دو دخترى آورد عزت نسا و طيغون كه در حبالهء نكاح دو موسى خان قجر درمىآيند . طيغون زن پسر مهدى قلى خان امير الامراء مىشود ، عزت نسا را موسى خان برادرزادهء خاقان ميگيرد كه پس از او زن ميرزا آقاسى شد . والدهء ايلخانى عزت قوت پنجه داشته و در حضور خاقان با برادرها پنجه مىافكنده عضد الدوله بروايت اللّه قلى خان ايلخانى گويد عزت نسا به قصد زيارت مكه به تبريز آمد حاجى ميرزا آقاسى به احمد ميرزاى معين الدوله مىگويد به عمه‌ات بگو زن من بشود او را به مكه مىبرم ، خانم در جواب ميگويد به آن آخوند شپشو بگو از اين غلطها نكند . حاجى به محمد ميرزا مىگويد عمه‌ات را در طهران خواهم گرفت و چهار سال از اين مقدمه مىگذرد . وليعهد در خراسان و فتحعلى شاه در اصفهان درميگذرند ، محمد شاه پس از جلوس به مادر من دستخط كرد كه بايد زن حاجى شوى و الا پسرت را كور ميكنم قضى الامر و اين را از كرامات حاجى دانستند يعنى در آن اظهار قول سلطنت داده بوده است . حاجى بىچيزش نبوده بطورىكه

--> - ميرزا ، خان را تشويق ميكنند كه گاهى از شاهزاده ملاقات كند ، ريش خان مروى در اثر رنگ و حنا رنگ برنگ بوده است ، در ملاقات حسينعلى ميرزا جويا مىشود كه خان چه تدبير مىكند كه ريشش رنگ برنگ است ، خان هيچ نميگويد مجلس برگذار مىشود ، چون از مجلس بيرون ميآيد اصحاب ميپرسند كه شاهزاده را چگونه ديدى ؟ ميگويد « گوسالهء مادر حسن » و در زمان خود مثل شد .